X
تبلیغات
گلبرگ - چت
شعر فوق العاده زيبا و خنده دار سرانجام قصه ي چت به من مي گفت هيجده ساله هستم**amir35.co.cc*تو اسمت را بگو، من هاله هستم بگفتم اسم من هم هست فرهاد**amir35.co.cc*ز دست عاشقي صد داد و بيداد بگفت هاله ز موهاي کمندش***کمـــان ِابــروان ، قــد بلنــدش بگفت چشمان من خيلي فريباست**امیر۳۵*ز صورت هم نگو البته زيباست نديده عاشق زارش شدم من***اسيرش گشته بيمارش شدم من ز بس هرشب به او چت مي نمودم***به او من کم کم عادت مي نمودم در او ديدم تمام آرزوهام***که باشد همسر و اميد فردام براي ديدنش بي تاب بودم***ز فکرش بي خور و بي خواب بودم به خود گفتم که وقت آن رسيده*amir35.co.cc**که بينم چهره ي آن نور ديده به او گفتم که قصدم ديدن توست***زمان ديدن و بوييدن توست ز رويارويي ام او طفره مي رفت*امیر۳۵**هراسان بود او از ديدنم سخت خلاصه راضي اش کردم به اجبار***گرفتم روز بعدش وقت ديدار رسيد از راه، وقت و روز موعود***زدم از خانه بيرون اندکي زود چو ديدم چهره اش قلبم فرو ريخت**امیر۳۵*تو گويي اژدهايي بر من آويخت به جاي هاله ي ناز و فريبا***بديدم زشت رويي بود آنجا نديدم من اثر از قـــد رعنـــا***کمـــان ِابــرو و چشم فريبـــا مسن تر بود او از مادر من***بشد صد خاک عالم بر سر من ز ترس و وحشتم از هوش رفتم*امیر۳۵**از آن ماتم کده مدهوش رفتم به خود چون آمدم، ديدم که او نيست***دگر آن هاله ي بي چشم و رو نيست به خود لعنت فرستادم که ديگر**امیر۳۵*نيابم با چت از بهر خود همسرامیر۳۵ بگفتم سرگذشتم را به "شاعر"***به شعر آورد او هم آنچه بشنيدامیر۳۵ که تا گيريد از آن درسي به عبرت***سرانجامي نـدارد قصّه ي چت
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:51  توسط علی اصغر همتی  |